<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?> 
<rss version="0.92">
<channel>
	<title>پنجره التهاب </title> 
	<link>http://www.sigarchi.com</link> 
	<description>وبلاگ آرش سيگارچی، روزنامه نگار</description> 
	<language>fa</language> 
	<generator>BlogNegar.com ePublishing Services</generator> 
<lastBuildDate>7 mai 2008 06:56:00 GMT</lastBuildDate>
		<managingEditor>arash_sigarchi_s@yahoo.com</managingEditor>
		<webMaster>arash_sigarchi_s@yahoo.com</webMaster>
		
	<item>
		<title>گردشی با رهبر انقلاب در فارس</title>
		<link>http://www.sigarchi.com/blog/?id=1004445</link>
		<description>  
مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران به شیراز و استان فارس رفته اند و در این میان رسانه های داخلی از خبرگزاری ها تا صدا و سیما ، محوریت برنامه های خود را بر این سفر قرار داده اند. اصلی ترین دستآورد های این سفر ،  فعلا دو فراز سخنرانی "پرحاشیه" از سوی "آقا" بوده است. در گزارشی که دو روز پیش برای "روز آنلاین" نوشتم ، یادآور شدم در شرايطي که بسياري از مقامات کشور "مشکلات اقتصادي" فعلي را محصول "ضعف مديريتي" دولت احمدي نژاد مي ‏دانند، آيت الله خامنه اي، رهبر جمهوري اسلامي ايران ضمن سخنانش در شيراز با دفاع از عملکرد اقتصادي ‏دولت، گراني را "رايج در تمام دنيا" دانست و با رد هرگونه مشکل اقتصادي، بزرگنمايي مشکلات را کار "دشمن" دانست.‏ بر اساس متن خبر خبرگزاري هاي ايرنا، فارس و ايسنا  ، رهبرجمهوري اسلامي با رد ‏مشکلات اقتصادي گفته است: "رسانه‌هاي بيگانه در تلاشند هر مسئله‌اي حتي حوادث طبيعي نظير خشكسالي و مسائلي ‏همچون گراني را كه در دنيا نيز عموميت دارد به عاملي براي فشار بر ملت و مسئولان ايران تبديل كنند و مردم بايد در اين ‏زمينه هوشيار باشند. سال گذشته نيز دشمن درصدد ايجاد اختلال در اقتصاد كشور و بزرگنمايي مشكلات بود كه راه اساسي ‏مقابله با مشكلات اقتصادي موجود، انضباط مالي، صرفه جويي، و پرهيز از اسراف است."‏
متن کامل این گزارش را اینجا بخوانید
برگردیم به موضوع اصلی که می خواهم در این یادداشت به آن اشاره کنم . آقای رهبر ، رفته اند شیراز. این که گفتم ،  "خبر" نیست یا اگر هم باشد با این بوق و کرنایی که همه خبرگزاری ها کرده اند ، حتما "همه دنیا" می داند. خبری را هم که دیگر همه دنیا بداند ، عملا خبر "بیات" است و به اصطلاح ما روزنامه نگارها "سوخته" است و عملا غیر قابل استفاده. اما در این میان برخی حواشی ، یک چیز دیگر و احتمالا خبر است. آقای رهبر برسر مزار شهدای نورآباد ممسنی حاضر شده اند. ]اینجا[ با هزار درود برای همه کسانی که برای دفاع از کشور ایران کشته شده اند ، سوالی دارم. آقای خامنه ای ، رهبر جمهوری اسلامی ، به مزار بزرگانی که پیش از شما بر این کشور حاکم بودند و به گواه تاریخ این ملک خوشنامان جهانند نیز خواهید رفت ؟ شاید آقای خامنه ای نمی دانید از چه کسانی سخن می گویم ؟!  به خدمت تان عرض کنم :
شما به ممسنی یکی از شهرهای استان فارس در شمال غربی شیراز رفته اید. اگر نمی دانید ، اگر نقشه ندارید ، اگر تا کنون نشنیده اید ، شمال شهر شیراز یعنی درست مسیر شیراز به اصفهان ، کافیست هشتاد کیلومتر از شهر شیراز خارج شوید. از مرودشت که گذشتید ، سمت راست تان درختان سر سبزی است که اگر از پشت عینک نیمه آفتابی مبارک تان آنسو تر را بنگرید ویرانه های بخشی از تاریخ ایران و البته جهان را خواهید دید. "تخت جمشید" را عرض می کنم. 
به حضورتان عارض هستم که آنجا نمادی است از "ابهت حکومت ایران باستان" که اتفاقا این روزها آقای احمدی نژاد ، رییس جمهوری که مورد وثوق شماست ، حسابی دارد به این ابهت "خدشه" وارد می کند. نمی دانم شما دوست دارید یا نه اما امروز من یکی از کارهای سختم در آمریکا این است که به اینها توضیح بدهم "تمدن پرشیا" یا ایران باستان خواب نیست و افسانه هم. و از سویی  چقدر سخت است برای این دوستان فرنگی توضیح دهم که اتفاقا الان رهبر ایران در نزدیکی بخشی از این تمدن است. مشتاقاته می پرسند "پس الان ایشان به پارسه (تخت جمشید) می روند و بزودی ما عکس های شان را می بینیم".شانه بالا می اندازم که نمی دانم. فکر نکنم. باور کنید وقتی می پرسند "چرا رهبر کشور تان به این جای مهم نمی رود" ، "هیچ" جوابی برایشان ندارم. 
بگذریم. به ادامه گردشگری مان ادامه بدهیم. اگر در همان مسیر شیراز به اصفهان برگردید درست سمت چپ شما یا در حقیقت روبروی تخت جمشید ، کوهی قرار دارد که در دل آن مقبره چند شاه هخامنشی است که برجسته ترین شان "داریوش شاه" است که بعد از کوروش ، نگذاشت ایران چند پاره شود. باز درست بر عکس رییس جمهور شما و البته حضرتعالی که سعی وافری دارید تا با ظلمی که به اقوام ترک ، کرد ، عرب و بلوچ ایرانی می کنید ، آنها را در آستانه جدایی از ایران مان قرار داده اید. 
باز نیز بگذریم. از مرودشت بگذرید و سپس اگر سعادت آباد را پشت سر بگذارید سمت چپ تان در جاده یک تابلوی زرد رنگ اما پوشیده از گرد و  خاک است که می تواند شما را به سد "سیوند" راهنمایی کند.جاده خاکی پانصد متری را که طی کنید به دیوار فنس می رسید که روی آن نوشته ورود ممنوع. من و همسرم و دوستم نیما تیر سال گذشته رفتیم تا همین جا اما جلوتر راهمان ندادند. شما فکر کنم بتوانید جلوتر از این بروید. فکر کنم در این یکسال قوانین کمی تغییر کرده اند. فکر می کنم منظره آب جمع شده پشت سد کمی برایتان زیبا به نظر برسد.  البته شنیده ام پیش از این در جلسه فروردین 85 عکس هایی از این منطقه دیده اید و حمایت تان را همانجا از تصمیم آقای احمدی نژاد برای آبگیری این سد اعلام کرده اید. 
به جاده اصلی شیراز به اصفهان برگردیم. نیم ساعتی اگر به مسیر تان ادامه دهید به "شهرسلیمان" می رسید که در سمت چپ تان ،  یک جاده فرعی دو کیلومتری شما را به پاسارگاد می رساند. آرامگاه "کوروش کبیر" آنجاست. حتما اسمش را شنیده اید. آن زمان ها من نبوده ام اما شما بوده اید که شاه سابق ایران فریاد زده بود "کوروش آسوده بخواب ، ما بیداریم" . امروز آن شاه نیز همچون کوروش خوابیده است و تردیدی ندارم که همه ، من و شما نیز خواهیم خوابید و خوش به حال آنان که پس از 25 قرن نیز همچنان خواب شان بر یاد مردمانی باشد ، نه مثل آن پیر در گذشته ، که علیرغم آن همه مقبره و حاشیه بر قبرش ، فرزندان امروز ایران فراموش اش کردند. 
کاش می دانستید که ماندگاری ، رمزی دارد که اتفاقا تا کنون شما بدان دست نیافته اید. 
قبر شهدای ممسنی را دیدید ؟ زیارت قبول . کاش به قبر دیگر سربازان دیگر که از ایران زمین در مقابل دشمنان دفاع کردند نیز دیداری می کردید. هرچند آنها به فاتحه شما نیاز ندارند اما شان خودتان را حفظ می کردید چه آنکه شنیده ام شما روزی هنرمند بوده اید ؛ خیلی بی هنری است که آدم شیراز برود و تخت جمشید و آرامگاه کوروش را نبیند.
وقتی غریبه ها در شیراز "عظمت ایرانی" می بینند چرا شما نمی بینید. این خبر را بخوانید که چگونه وزیر فرهنگ الجزایر با دیدن تخت جمشید ،  پی به عظمت ایران برده و البته دیگران هنوز نبرده اند!
-------------------
پی نوشت یک - همزمان با این سفر "محمد ملکی" از سرشناسان طیف مشهور به "ملی – مذهبی" اخیرا نامه ای سرگشاده به ایشان نوشته که اگر اینجا بخوانید ، نکات جالبی دست تان می آید. 
پی نوشت دو - میان یادداشت روز گذشته خانم "نوشابه امیری" در روز با عنوان "آقای خامنه ای ! اشتباه می کنید" نیز نقدی عیار دار به سخنرانی روز گذشته ی آیت الله خامنه ای است که آن را می توانید اینجا بخوانید.
پی نوشت سه – دوستان زیادی در مورد مطلب زارعی تشکر کردند که خوشحالم این خاطرات مایه خوشحالی خوانندگان این بلاگ شده است. برخی هم دقیقا از بی طرفی من در این خاطرات حمایت کرده اند که از درک آنها تشکر می کنم. قرار هم نیست من به عنوان روزنامه نگار دروغ بگویم و بنویسم "نه  این زارعی از همان موقع نماز جماعت برپا می کرده !" یا چیز های دیگر. البته در بخش آخر خاطرات که شاید دو سه روز دیگر روی  بلاگ بگذارم چند رد پا از جمله برخورد با بی حجابی و برخورد با اراذل و اوباش وجود دارد که می توان این را به ماجراهای بعد این فرمانده تعمیم داد با این حال بگذارید من حاطرات را همانگونه که هست روایت کنم شاید پس از بخش آخر در یادداشتی ، به آسیب شناسی رفتاری او با توجه به این خاطرات پرداختم. 
پی نوشت چهار - الان در خبر سایت آفتاب خواندم که آیت الله خامنه ای سخنانی را درباره تخت جمشید گفته اند. باز خوب است که نرفته دیده ، حداقل اسمی بده است !  تخت جمشید مایه افتخار ملت ایران است</description>
	</item>

	<item>
		<title>بخش سوم خاطراتی از سردار زارعی</title>
		<link>http://www.sigarchi.com/blog/?id=1004444</link>
		<description>
روایت من از سردار زارعی غیر از قسمت یک بخش دیگر دارد. امیدوارم زیاده گویی نکرده باشم.هرچند می خواستم در سه قسمت این خاطرات را تمام کنم اما نمی شد. بخصوص که موضوعات مهمی همچون "برخورد با بی حجابی" ، "برخورد با اراذل و اوباش" و حتی "کافی نت ها" مانده است که نمی توان از آنها به سادگی گذشت چرا که همین سردار ، در سالهای بعد در استان تهران ، از همان الگو هایی که در سالهای 81 تا 83 در گیلان اجرا کرد ، استفاده کرد. امیدوارم خوانندگان با خواندن قسمت های گذشته و البته این قسمت و قسمت بعد کمی به رفتارشناسی این سردار قدیم سپاه ، فرمانده سابق نیروی انتظامی و زندانی فعلی بپردازد:
قسمت اول خاطرات من از سردار زارعی 
قسمت دوم خاطرات من از سردار زارعی 
 
یک تیتر جنجالی
وقایع دانشگاه رو به پایان بود. اگر هم نمی خواست پایان یابد با دستگیری 73 نفر از دانشجویان ، عملا آرام گرفت. روز پنجشنبه 12 تیر ،  من سوال خاصی نداشتم و تنها به نظاره خبرنگاران سابقم و جدالی که آنها با سردار رضا زارعی داشتند ، مشغول بودم. هنوز جلسه به پایان نرسیده بود که اینبار من دستم را برای سوال بالا بردم. 
با اینکه جامعه خبرنگاری استان کمی شجاع شده بود و با فرمانده پلیس استان سر مسایل روی داده در استان جدل می کرد اما هنوز تا شرایط ایده آل فاصله داشت. هنوز تابو هایی وجود داشت مثل موضوعات سیاسی. وقت یک آزمایش بود به همین دلیل دکمه سفید میکروفن مشکی مقابلم را روشن کردم و پرسیدم :" سلام سردار خسته نباشید. می شود توضیح بدهید که چرا دانشجویان هنوز در بازداشتند؟"
انگار که انتظار این سوال را نداشت ، مکثی کرد و مطابق عادت با دست راستش دور لبش را دست کشید و گفت : "همه آزاد شدند که آقای سیگارچی!"
گفتم "نه."  دلم گفت "نه نشده اند". شک نکردم ، گفتم "11 نفر هنوز بازداشتند. می خواهید اسم به شما بدهم؟" ریسک بود. فقط خودم می دانستم. گفت : "نه یازده نفر نیستند هفت نفرند که الان دست بچه های اطلاعات هستند."
من تیتر یک خودم را گرفته بودم . همین کافی بود. اما حالا با این هفت نفر چه کنیم. پرسیدم "چرا سردار؟"
گفت " گفته اند اینها از سردمداران تجمع هستند".
گفتم "سردار شورش که نبود یک تجمع بود آن هم در داخل دانشگاه. تازه اگر فرمانده میدان کوتاه نمی آمد خیلی مصالمت آمیز تمام می شد" اشاره مستقیم من  به زارعی بود که فرمانده میدان بود و در مقابل خواسته معاون اطلاعات و فرماندهان سپاه ، بالاخره تسلیم شده بود که انصار به دانشگاه حمله کند. با این حال ، به روی خودش نیاورد. 
گفتم "سردار من می خواهم این خبر را به نقل از شما نقل کنم."   گفت "کدام قسمتش رو ؟" . گفتم "اینکه هنوز هفت نفر در بازداشتند."  گفت "خب برو از اطلاعات بپرس."  گفتم "اونها هنوز مثل شما یادنگرفتند پاسخگو باشند. "
جلسه که تمام شد از دور اشاره زد بروم پیش اش. گفت "مراقب باش. اینقدر به پر و پای بچه های اطلاعات نپیچ."  نمی دانم توصیه بود یا هشدار. گفتم "چشم." 
روزنامه که برگشتم زورم به مدیر مسوول روزنامه نرسید که تیتر بزنم "هفت دانشجوی دانشگاه گیلان همچنان در بازداشت" بنابراین با "شکوهی" توافق کردیم تیتر دیگری را از سردار "تیتر یک" کنیم و این عنوان را زیر تیتر. تیتر را مدیر روزنامه اینچنین انتخاب کرد:"در تابستان آمار جرایم در گیلان بالا می رود"
این تیتر کم از تیتر انتخابی من نداشت.این روشی بود که در چند سال کار با شکوهی به آن رسیده بودم. تیتر سیاسی نزن ، اجتماعی و اقتصادی آزادی ! اما این تیر یک مشکل داشت. زارعی این را نگفته بود و تنها با اشاره به آمار جرایم در سالهای گذشته ، گفته بود که در گیلان به دلایل اجتماعی و حضور گردشگران و غیره در گیلان ، میزان جرایم بالا می رود که خب طبیعی است. وقتی جمعیت دو میلیونی گیلان ، میزبان سه میلیون دیگر است حتما جرایم این جمعیت پنج میلیونی بیشتر از آن دو میلیون است. اعتراف می کنم سر این تیتر کوتاهی کردم و چون می خواستم تیتر خبر دانشجویان منتشر شود ، زیاد به این تیتر گیرندادم. 
فردا روزنامه که چاپ شد اولین نفر زارعی بود که زنگ زد. گفت "این چه تیتری است". بهانه ای نداشتم. توضیح دادم که شکوهی گفته است. گفت "از تو بعید است اینجوری تیتر بزنی" و خلاصه جنجالی شد. آخر هم با قهر تلفن را قطع کرد. توجیهی نداشتم . خلع سلاح شده بودم. 
 صدای آژیر ها 
ساختمان روزنامه ما روبروی یکی از میدان های  مرکزی رشت به نام صیقلان بود. ساعت هفت عصر یکی از روزهای تابستان که من در تحریریه گرم و شرجی با همکاران مشغول جدل بودم صدای آژیر یک ماشین پلیس حسابی من را عصبانی کرد. به بالکن روزنامه آمدم دیدم یک ماشین پلیس که بنز الگانس بود (وتازه این ماشین ها به رشت رسیده بودند) در میان ترافیک در حالیکه عجله ای هم ندارد بیخود آژیر خود را روشن کرده است. ناگهان جرقه ای در ذهنم شکل گرفت. بعد از گاف تیتر مدیر روزنامه ، دوست داشتم امتیاز از دست رفته ام را در جدال با فرمانده پلیس استان  از نو برای خودم کسب کنم برای همین گوشی سونی Z-5  را از جیبم در آوردم و به سردار زنگ زدم. تا گوشی را برداشت قبل از اینکه با بی حالی و البته دلخوری جواب دهد ، گفتم " ببخشید سردار ، می خواستم زنگ بزنم 197 ، اشتباهی به شما زنگ زدم". گفت "خب چکار داری با 197 ؟".  گفتم "می خواهم شکایت یک پلیس را بکنم". گفت "چه  شده ؟" ، گفتم "صدای آژیر را می شنوید ؟" گفت "آره ، چه خبر است "، گفتم "یک ماشین الگانس نیروی شما اینجا برای خودش تنها دارد آژیر می زند. یک مامور در آن نشسته و در این مسیر ترافیک فقط مخل آسایش مردم است!"
گفت "گوشی را نگه دار". شاید ده ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای آژیر قطع شد. من هم تشکر و خداحافظی کردم.تجربه جالبی بود. دو روز بعد حمید چمنی ، مسوول روابط عمومی اش  زنگ زد و گفت که سردار گفته حاضر است با سیگارچی مصاحبه اختصاصی بکند. من دو ماهی بود درخواست مصاحبه اختصاصی کرده بودم اما جوابی نداده بود. حمید گفت "چی کار کردی ، می گه فقط سیگارچی مصاحبه کند. "
 نردبان آقای سردار
روز مصاحبه ساعت 4 عصر قرار داشتیم . کارهای تحریریه را به بچه ها سپردم و با وسایل رفتم به دفتر سردار. این اولین بار بود که از مطبوعات استان کسی با سردار رضا زارعی مصاحبه اختصاصی می کرد و من خوشحال بودم که توانسته ام برای این مصاحبه متقاعدش کنم.
 فکر می کردم دفترش مانند همان دفتر فرمانده نیروی انتظامی ، مثل مسجد خواهد بود. باید کفش ها را کند . از این چیزها. اما وقتی رییس دفترش با دکمه ای برقی در دفترش را برایم گشود ، تعجب آور بود. انگار نه انگار این همان دفتر است. به جای آن موکت سبز سیدی معمولی ، کف کل مجموعه سرامیک شده بود. رنگ دیوار های کنتکسی به رنگ آبی کمرنگ بود و چند لوستر زیبا نوردهی سالن و دفترش را برعهده داشت. اتاقش را به دو قسمت تقسیم کرده بود که بک بخش بزرگ با میز کنفرانس برای جلسات بود و بخش کار خودش. البته بخش کار خودش دو قسمت بود یکی بخشی که در آن میز چوبی بزرگی بود که کارتابل و کارهای اداری و کامپیوترش بر روی آن قرار داشت و سمت چپ این میز نیز یک کتابخانه چوبی قرار داشت که در پشت آن مثل همه مدیران عالی دیگر یک اتاق قرار داشت. 
به کنایه اشاره کردم و گفتم "شما هم که اندرونی دارید" ، گفت "خب بعضی وقت ها ساعات زیادی برای کار اینجا می مانم ، که کارم را آنجا انجام می دهم". بعد پرسید "مگر بقیه هم دارند". گفتم" بله. استاندار سابق که شایعه بود با یکی از خانم های سیاسی استان رابطه دارد ، از این اتاق ها دارد".
 تازه فهمیده بود منظور من از اندرونی چیست . با خنده گفت "خبرش را شنیده ام. اما نه مال ما برای این چیزها نیست". اینقدر از حرف من جا خورده بود که به من این نیم اتاق پشت کتابخانه را نشان داد. یک فرش ماشینی ، یک یخچال ، یک تخت پرسنلی (از آنها که سرباز ها دارند) و یک جای لباسی.
بعد از این ، با شیطنت گفتم" لب تاب دارید. بلدید یا برای ژست استفاده می کنید" ، گفت "یک چیزهایی بلدم. بخصوص با حضور سردار قالیباف ، ما الان یک برنامه آنلاین داریم که کارهای مان را در برخی اوقات پیپر لس انجام می دهیم. "
کمی هم از تغییرات دفتر کارش برایم گفت و اینکه همه نظر خودش بوده است. بعد از اینکه سربازی چای آورد ، مصاحبه مان شروع شد. مصاحبه ای که کم از یک جنگ نداشت. آن سوی یک سردار پلیس و این سو من به عنوان یک نماینده از نسل جوان. همه مشکلات این مدت را ریختم جلویش. از وقایع فیزیک از دانشجویان و چند چیز دیگر. حرف هایش جالب بود. معلوم بود مثل بقیه نمی خواهد کلیشه ای جواب دهد اما خب متقاعد کردن من هم سخت بود. در طول مصاحبه چند باری مجبور شدم به درخواست اش واکمن را خاموش کنم. وقتی می خواست از رفتار اطلاعات با دانشجویان بگوید ، وقتی می خواست از اعمال فشار برخی بر پلیس بگوید که مستقیم از دخالت های امام جمعه می گفت. 
لا به لای مصاحبه ، کمی موضوع را شخصی کردم. اینکه زارعی ورزش می کند ، و او برایم از نوجوانی گفت از روزهایی که فوتبال می کرد و عکس کوچکی از کیفش نشانم داد که با کمی اختلاف قد نوجوانی را نشان می داد که با شرت ورزشی کنارش بود و او کسی نبود جز پسر کوچک آیت الله خمینی یعنی سید احمد. حال تقریبا یک قطعه مهم از پازل سردار در ذهن من کامل شده بود. می شد فهمید سردار رضا زارعی فرمانده سپاه چگونه در زمان ادغام و تشکیل نیروی انتظامی به سرداری رسیده است. او همچنان فوتبال را دوست داشت و می گفت با پسرم حسین و آقای سلطانی فر –استاندار وقت گیلان- هر هفته برنامه فوتبال داریم.
مصاحبه خوبی بود که گاه سوالاتم زارعی را برای اینکه پاسخ دهد تا حد تاثر می برد و گاه بغض می کرد و گاه وقتی پای دفاع از نظام می رسید ، می شد برق انتقام را در چشمانش دید.
مصاحبه را برای دو قسمت تنظیم کردم و در روزنامه چاپ شد. (کل مصاحبه را در وبلاگ قبلی ام تا همین چندی پیش داشتم اما متاسفانه هاست میزبان آن مطالب را چندی پیش حذف کرد و الان به آن دسترسی ندارم.)
 تعطیلی 12 شب 
شهر رشت و البته استان گیلان یک ویژگی منحصر به فرد دارد و این است که هر ساعت از شب بیرون بیایی مردم در کوچه و خیابان دیده می شوند.دلت بخواهد می توانی میدان شهرداری رشت در کنار بساط دوره گردها کبابی بخوری یا به آبمیوه فروشی لاکانی یا معلم سری بزنی. مردم رشت چون "شب نشینی" در میانشان عرف است ، معمولا صبح ها را خواب هستند. 
من هم که روزنامه کار میکردم گاه به خاطر کار مجبور بودم تا دیر وقت کار کنم. بسیار پیش می آمد که ساعت دو یا سه شب کارم تمام می شد و دیگر به خانه نمی رفتم. با سری به یکی از مغازه های نزدیک روزنامه شامی می خوردم در روزنامه می خوابیدم تا صبح که کارم را پی بگیرم. چند شب که برای شام بیرون رفتم ، خبری نبود. هیچ مغازه ای باز نبود و حتی دریغ از یک گاری دار. برای سوال بود. 
پرس و جو به من فهماند که گویا خبری است. اداره اماکن به تمام واحد های صنفی دستور داده بود که هیچ واحدی نباید بعد از 12 شب باز باشد. در اولین نشست مطبوعاتی از سردار زارعی قضیه را جویا شدم که گفت" بله ما دستور دادیم" و بهانه آورد که در شب جنایت می شود و از این حرف ها . توجیه نشدم. دو روز بعد قرار بود که سردار قالیباف به گیلان بیاید. روز دوشنبه در جلسه مطبوعاتی قالیباف حاضر شدم. 
گمانم این بود که مانند جلسات مطبوعات زارعی راحت می توانم سوالم را مطرح کنم اما در کمال تعجب دیدم که نه تنها اجازه سوال به من داده نشد بلکه خبرنگار ایرنا و خبرنگار صدا و سیما به عنوان نمایندگان رسانه ها سوال شان را مطرح کردند. این دو نفر در جمع بچه ها به " سیب زمینی" معروف بودند و اگر در وسط رشت بمب هم می ترکید اینها نای سوال کردن نداشتند. سوال آن روز شان هم خیلی مسخره بود:"دستاورد شما از سفر به گیلان چیست؟" جناب سردار قالیباف" هم چند دقیقه ای از دستاورد هایش برای ما سخن گفت که به لاهیجان و مراسم شهدا رفته است یا در کلاچای قبر فلان شهید را دیده و البته با امام جمعه گیلان نیز دیدار کرده است. 
با عصبانیت جلسه را ترک کردم طوری که زارعی فهمید. آمدم مقابل بیرون و مقابل در کوچک سالن کنفرانس ایستادم. همین که جلسه تمام شد یک تویوتا جلوی پایم ایستاد و دو بادیگارد سردار قالیباف پایین آمدند. قالیباف هم در حال خروج از سالن بود که من از فرصت استفاده کردم. دو سه بار صدایش کردم که با ممانعت محافظش روبرو شدم اما گویا انتخابمشاوران رسانه ای اش ، به او آموخته بودند که بی تفاوت از کنار خبرنگاران نگذرد. از محافظش خواست من سوالم را مطرح کنم. من هم در حالیکه سردار رضا زارعی کنارش ایستاده بود ، به بخشنامه سردار زارعی اشاره کردم که یعنی چه 12 شب شهر باید تعطیل شود! 
گفت "خب این دستور کشوری است". گفتم" باشد ، اما برای گیلان که یک شهر توریستی است نمی توانید با شهری مثل بجنورد یا خرم آباد که سر شب ملت خوابند ، رفتار کنید". خلاصه جدل من و قالیباف آن شد که به زارعی گفت دستورالعمل گیلان را تا ساعت دو بامداد بکنید. این یک برد که فایده آن برای خیلی ها بود. لااقل آن فروشندگان دور گرد می توانستند دارآمد شان را داشته باشند. 
 با شهدا
پاییز 82 ، یا دقیق تر بگویم  پنجشنبه سوم مهرماه.  برای مراسم سوم پدر یکی از دوستانم به قبرستان شهر رشت –تازه آباد- رفتم. بنده خدا قبل از بعثت فوت کرده بود و سومش را گذشته بودند روز پنجشنبه.
هنوز مراسم تمام نشده بود که خداحافظی کردم. در مسیر خروج از تازه آباد بودم که دوستم "فرنود" را دیدم. با من همکلاس مدرسه بود اما اکنون من شده بودم سردبیر یک روزنامه اصلاح طلب ، او هم از جمله رده بالاهای انصار حزب الله. می گفت من را فرنود صدا نکن ، من میثم هستم !
با فرنود مشغول صحبت شدیم که گفت "بیا برویم مزار شهدا". به شوخی گفتم" اگر جانم را تضمین کنی ، می آیم". پنجشنبه ها ، بچه های انصار بر سر قبر شهدا جمع می شدند و مراسمی برای خودشان داشتند. از طرفی هم خب ، من و انصار آب مان توی یک جو نمی رفت و بارها اینها بر علیه من شب نامه نوشته بودند و حتی چند ماه قبلش یک طومار در مقابل نماز جمعه بر علیه من و روزنامه جمع کرده بودند. 
خلاصه رفتم و یک گوشه ای با فرنود یا همان میثم ایستادیم. در آن جا زارعی را برای اولین بار بدون لباس فرم انتظامی دیدم. از فرنود پرسیدم "خودش هست ، گفت آره ، هر هفته می آید". دقایقی بعد هم با اشاره زارعی به سویش رفتم و اولین جمله ای که به او گفتم این بود که سردار با لباس شخصی خوش تیپ تر هستید ها ، گفت" به شرطی که من رو جزو لباس شخصی های کوی دانشگاه حساب نکنی". به شوخی من هم گفتم "نه قربان. اونها انگشت کوچیک شما هم نمی شوند". 
پرسیدم "اینجا چکار می کنید" ، گفت "دلم پیش اینهاست. ما هر چه داریم از این شهداست. ما به اینها مدیونیم." 
وسط حرفش پریدم و گفتم "پس برای همینه که همیشه تو جلسات تون با خبرنگارها یکی از این پدر های شهید رو میاری به جلسه "؛ گفت "اره. به هر حال ما باید همه حال به یاد شهدا باشیم. ما باید به شهدا خدمت کنیم و ... "
خیلی حرف های دیگه. حوصله ام داشت سر می آمد. فضای حزن انگیز قبرستان و حرف های زارعی حسابی من را روز پنجشنبه ای پنجر کرده بود!
 دیدار از روزنامه 
پاییز سالگرد روزنامه بود و من جشن با شکوهی برای سه سالگی گیلان امروز گرفتم. خیلی ها آمده بودند. هر سه معاون استاندار و چند نماینده از دولتی ها و در مقابل هم چندین نفر از چهره های سیاسی و اجتماعی که در میان مردم محبوب بودند ، آمدند. با این حال زارعی که دعوت شده بود نیامد. فکر می کنم یک مشورت با دیگران کرد و بعد ترسید بیاید. جلسات ما با جلساتی که او در آنها شرکت می کرد خیلی فرق داشت به همین دلیل احتمالا نیامد. 
با این حال می دانستم آدمی در شرایط او که دوست دارد در میان رسانه ها نقل قول شود ، از این تعارف من نمی گذرد. به همین دلیل وقتی پنجشنبه 13 آذر حمید چمنی از آمدنش به روزنامه خبر داد تعجب نکردم.
 دوره چهارم کلاس روزنامه نگاری من در روزنامه پایان یافته بود و بچه ها دوران کارآموزی شان را تمام کرده بودند. از آن جمع چند نفری را برای کار در روزنامه نگه داشته بودم و با اینکه پیش از این میهمانان فرهنگی ، سیاسی و اجتماعی زیادی به روزنامه آمده بودند اما جلسه دیدار با زارعی جالب بود. روز قرار با اینکه قرار ما ساعت 11 بود اما آقای سردار بی هوا یک دفعه ساعت ده صبح پاشد آمد روزنامه. خب روزنامه ای که عصر کار می کند ، که کسی در آن در ساعت ده صبح پیدا نمی شود. بنده خدا آقای هاشمی مسوول مالی روزنامه به من خبر داد و من هم چند تایی از بچه ها را پیدا کردم و به روزنامه رفتیم. جلسه خیلی خوبی بود. در همین جلسه وحید که یک مشکل چشمی داشت درباره معافیت اش از سربازی با سردار صحبت کرد و هر چند سردار قولی به او نداد اما به زبان بی زبانی گفت که الان مقررات نظام وظیفه زیاد سفت و سخت نیست. 
بچه ها از روحیه سردار زارعی خوش شان آمده بود و در این میان همکار خبرنگاری که ابتدای حضور سردار زارعی ، وی با او بد رفتاری کرده بود با هم آشتی کردند. </description>
	</item>

	<item>
		<title>سلام بانوی صلح </title>
		<link>http://www.sigarchi.com/blog/?id=1004443</link>
		<description> امروز این فرصت را داشتم که پس از سال 84 باز خانم دکتر شیرین عبادی را ببینم. ایشان در حاشیه مراسمی که برای دایره المعارف "بریتانیکا" برگزار شد ، دقایقی سخنرانی کرد . گزارش آن را برای روز خواهم نوشت.  البته برای ساعتی با همان حوصله وصبر همیشگی اش ، با حاضرین به گفت و شنود و البته گرفتن عکس یادگاری پرداخت. 
شیرین عبادی که می توان به او لقب "برجسته ترین زنان ایران" را داد هر چند سالهاست که در ایران به فعالیت حقوق بشری مشغول است اما خوشبختانه به خاطر برگزیده شدن برای جایزه صلح نوبل در سال 2003 ، اینکه چند سالی است که فعالیت هایش گسترده تر شده و شاید به همین دلیل است که امروز وقتی ایشان را دیدم کمی خستگی در چهره اش هویدا شده است. 
راستش ، چند روز پیش که ایشان نیویورک بودند ،  روزبه نوشته بود که شیرین عبادی بخاطر مسافرت های پیاپی خستگی در چهره اش هویدا بود.پس از آن  من خیلی دلم می خواست خستگی را بر تن ایشان نبینم اما امروز دیدم. دلم می خواست خستگی ای که روزبه دیده بود خستگی جسمی باشد که در پی چند سفر حادث شده است اما گویا خانم عبادی که در این سالها به همراه همکارانش در کانون مدافعان حقوق بشر یک تنه از حقوق بشر ایرانی دفاع می کند ، کمی خسته بود. بانوی صلح که با غرور نام ایران را فریاد زده و می زند زیر این همه فشار طاقت افزا خسته شده است. کاش ما که البته به نوعی قربانیان نقض حقوق بشریم کمی می توانستیم از این بار بردوشش بکاهیم ، کاش. 
 پس از صدور حکم چهارده سال زندان ، خانم عبادی و آقای محمد سیف زاده و پرویز جهانگیر راد همت کردند وکالت پرونده من را پذیرفتند. حضئر ایشان خیلی به من کمک کرد  و با یاری ایشان و همکاران شان من توانستم در مرحله تجدید نظر حکم را به سه سال کاهش دهم اما افسوس که باز زندان در انتظارم بود !
اینجا برعکس ایران ، برای هر کاری باید وکیل داشته باشیم و به همین دلیل من هم دو وکیل برای کارهایم دارم که از جمله آنها "سوزاننا" است. ایشان به عنوان یک وکیل خیلی مایل بود که خانم عبادی را ببینید. پس از این ملاقات ، فرصتی شد تا من هم با دو وکیل سابق و فعلی عکسی داشته باشم:

پی نوشت یک - دو خاطره مهم من از خانم عبادی را هم برایتان نقل کنم. اولین خاطره من مربوط به مصاحبه ای با ایشان است که خودم فکر می کنم برای گیلان امروز انجام دادم که چند روز بعد ماجرای "نوار سازان" انفاق افتاد و خانم عبادی و آقای رهامی که وکیل و مدعی بودند به زندان انداخته شدند پس از این من هر چه خواهش کردم مدیر روزنامه زیر بار چاپ مصاحبه نرفت. اما این مصاحبه به دردم برای زمان دیگری خورد. روزی که قرار بود برنده صلح نوبل اعلام شود ،یادم هست روز جمعه بود و ما روزنامه شنبه را آماده می کردیم. من که اصلا امیدی به کاندیدای ایرانی که هیچ ، خاورمیانه ای نداشتم ، ناگهان اسم خانم عبادی را در سایت های خبری دنیا دیدم. داشتم از خوشحالی سکته می کردم. همان موقع سرمقاله روزنامه را با عنوان "شیرین ایرانی جهان را شرمنده فرهاد کرد" نوشتم و البته در پایان آن نیز اشاره کردم که مصاحبه اختصاصی مان را با خانم عبادی در صفحه دوم روزنامه بخوانید. خلاصه مصاحبه خانم عبادی نیز چاپ شد!
پی نوشت دو - خبر خوش بدهم که همسر مهربان من که نویسنده ای است برای خودش ، بالاخره وسواس را کنار گذاشته و از چند روز دیگر به جمعه بلاگر ها می پیوندد. فعلا فقط وبلاگش راه افتاده و بزودی شروع می کند ! این هم یک آگهی برای همسر مهربانم که بخش اعظم زندگی ام را به او مدیونم. یک توضیح هم بدهم که خوش خواسته اسمش به عنوان رافونه سیگارچی بیاید . فردا ننشینید بگویید سیگارچی کمبود داره و به همسرش زور می گه و از این حرف ها . البته خب ، همسر من هم بلده است چه کار کند. اسم من را بر روی خودش گذاشته ، از طرفی قلب من را برای خودش کرده است !! ببخشید زیاد خصوصی شد !</description>
	</item>

</channel>
</rss>